می دانی چه احساسی دارم به تو دستت را بر روی قلبت بگذار تا بگویم برای تو قلبت به عشق چه کسی متیپد قلبت به عشق کسی میپتپد که قلبش برای تو می تپد دستم را بر روی قلبم گذاشتم و گرمای دستانت را احساس کردم
هیچوَقت نِمیبَخشَمِت
بِخاطرِ زَمانهایی که بایَد میبوُدی و نَبوُدی
بِخاطِرِ روُزهایی که بی دَلیل آزارَم دادی
بِخاطِرِ شَبهایی که بَرات اَشک ریختَم و نَدیدی
بِخاطِرِ حِسّی که به بازیش گِرِفتی
بِخاطِرِ تَمومِ بی تَوَجهی هات
بِخاطِرِ بُغضهایی که بایَد دَرکِشون میکَردی و نَکَردی
بِخاطِرِ تَمومِ فَریادهایی که نَشنیده گِرِفتی
بِخاطِرِ اِشتباهاتی که اَزشون گِلِه کَردَم و نَفَهمیدی
بِخاطِرِ ""غُروُرِ شِکَسته ـِم""
نِفرینِت نِمیکُنَم، چون یه زموُنی دوسِت داشتَم
امّا اَز خُدا میخوام که هیچوَقت کَسی به اَندازه ی مَن دوستِت نَداشته باشه
همین...
******
"عصر یخبندان مبارک"
مدتهاست مجازی می خندیم...
مجازی شادیم...
مجازی عاشق می شویم...
مجازی دیگران را دلداری می دهیم...
اما...
اما واقعی"تنهاییم"
واقعی درد می کشیم...
یخبندانیست زمین...
سرهایمان را در گوشی هایمان
فرو کرده ایم،
و در پناه فیلتر شکنها...
زاغ سیاه یکدیگر را هک می کنیم.
ببین...
اینکه به پایکوبی اش نشسته ایم،
انقراض عشق است وخوشبختی...
و اینک دست جمعی
آغاز عصر یخبندان را لایک می
کنیم...
"عصر یخبندان مبارک"
*******
چ حسه خوبیه...
نه؟؟
منتظر پی ام کسی نیستی
ن منتظر اس ام اسی
ن زنگ
بی خاص بودنم عالمی داره ها...
دلت جایی گیر نیست
ن واسه کسی مهمی نه کسی واست مهمه...
چشم انتظار این نیستی ک بهت شب بخیر بگه تا خوابت ببره...
خاص داشتن تا یه زمانی خوبه
بعد...همش میشه دلتنگی
دلهره و استرس
ترس از دوس داشتنو دوس داشته نشدن
زندگیت میشه یه چارچوب...
هر رفتارش واست یه مشغله فکری میشه
اما ...
تو تنهایی من چیزی هس که تو عاشقانه های تو نیست
تنهایی به من اجازه میده فکرم اروم باشه
بهم یاد میده تمرین کنم بی کسیو
سروکله زدن با مشکلاتو...یک تنه
وقتی کسی نیس بهش تکیه کنی دیگه نگران این نیستی که مبادا یه روزی پشتمو خالی کنه
آره...من تنهام
خاص ندارم
خاصم نیستم
ولی زندگیم آرومه...خودمم و خودم
این زندگیه منه
بی خاص بودن ینی زندگی..
*******
چقدر تنهايي خوبه
وقتي دست نامردي نيست كه با هزار رنگ و ريا صورتت رو لمس كنه
وقتي آغوش تاريك و پر از هوسي نيست كه تن خستت رو بفريبه
وقتي صداي گريه هات به گوش هيچ غريبه اي نميرسه
وقتي ديگه كسي نيست كه از رفتنش بترسي...
چقدر تنهايي خوبه ببين "خدا هم تنهاست"
همه میگن سلطان فصل ها پاییزه...
منم میگم سلطان روابط تنهاییه...
واقعا سلطان روابطه...
چه حسه خوبیه...
نه؟؟
منتظر پی ام کسی نیستی
ن منتظر اس ام اسی
ن زنگ
بی خاص بودنم عالمی داره ها...
دلت جایی گیر نیست
ن واسه کسی مهمی نه کسی واست مهمه...
چشم انتظار این نیستی ک بهت شب بخیر بگه تا خوابت ببره...
خاص داشتن تا یه زمانی خوبه بعد...همش میشه دلتنگی دلهره و استرس
ترس از دوس داشتنو دوس داشته نشدن
زندگیت میشه یه چارچوب...
هر رفتارش واست یه مشغله فکری میشه
اما ...
تو تنهایی من چیزی هس که تو عاشقانه های تو نیست
تنهایی به من اجازه میده فکرم اروم باشه
آره.من تنهام
خاص ندارم
خاصم نیستم ....
يعني آرامش...
"""""""""
اگر کسي تو را با تمام مهربانيت دوست نداشت ... دلگير مباش که نه تو گناهکاري نه او
آنگاه که مهر مي ورزي مهربانيت تو را زيباترين معصوم دنيا ميکند ... پس خود را گناهکار مبين
من عيسي نامي را مي شناسم که ده بيمار را در يک روز شفا داد ... و تنها يکي سپاسش گفت!!!
من خدايي مي شناسم كه ابر رحمتش به زمين و زمان باريده ... يکي سپاسش مي گويد و هزاران نفر کفر !!!
پس مپندار بهتر از آنچه عيسي و خدايش را سپاس گفتند ... از تو براي مهربانيت قدرداني مي کنند.
پس از ناسپاسي هايشان مرنج و در شاد کردن دلهايشان بکوش... که اين روح توست كه با مهرباني آرام ميگيرد
تو با مهر ورزيدنت بال و پر ميگيري ...
خوبي دليل جاودانگي تو خواهد شد ...
پس به راهت ادامه بده
دوست بدار نه براي آنکه دوستت بدارند ...
تو به پاس زيبايي عشق ، عشق بورز و جاودانه باش...
"""
&دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگهداردت&**
""""""
گاهى دلم برايت تنگ ميشود ، خوب دل است ديگر ... نه ميتوانـــى حاليش كنى كه ديگر هواى كسى را نكندو نه ميتوانـــى برايــــش دليل و منطق بياورى كه خيال كسى را از سر بيرون كند ...گاهى دلم برايت تنگ ميشود ، عكســهايت را ميبينم ولبخند تلخى روى لبانم مينشيند ، فحشى بارت ميكنم وبا خودم ميگويم چقدر ساده رفتى آنقدر كه اصلا باورمنمى شود كه نيستى و عكســـهايت تنــــها يادگاريهايتشده است ...گاهى دلم برايت تنگ ميشود ، خوب دل است ديگر ....
بعضی حرف ها را نمی شود گفت...
نمی توان نوشت حتّی!
ناگزیر می شوی
یک خطّ ممتد بکشی روی بعضی ناگفته ها
و به جای بسیاری دیگر
یک "سه نقطه" بگذاری وُ
بگذری...
.
.
.
جانِ من!
این ها همان دردند!
دردهای بی درمان...
همان ها که به قولِ "هدایت"
مثل خوره
روح را در سکوت و انزوا می خورند و...
آدمیزاد
به "همدم" محتاج ترست تا "مرهم"!
پس بی آنکه از ناگفته های دلم بپرسی،
تنها یک دَم همدم باش...
با من بيا !
مگو كجا؟
تنها
با من بيا !
با من بيا تا درد، تا زخم
با من بيا تا نشانت دهم
عشقم را آغاز از كجاست .
با من بيا
با من بيا تا خونی كه از لبم چكيد
تا خونی كز سكوتم
تا مرگ .
با من بيا تا دوباره به نوشداروی تو
روئينه
جانی تازه بگيرم .
تا شرابی باشی
كه عشقی را سيراب میكند .
با من بيا تا طعم آتش را دوباره احساس كنم
آتشی از خون و ميخك
آتشی از عشق و شراب .
حال آدم که دست خودش نیست عکسی می بیند
ترانه ای می شنود
خطی می خواند اصلا هیچی هم نشده
یکهو دلش ریش می شود ..
حالا بیا وُ درستش کن
آدمِ دلگیر منطق سرش نمی شود
برای آن ها که رفته اند
آن ها که نیستند، می گرید
دلتنگ می شود حتی برای آنها که هنوز نیامده اند ..
دل که بلرزد
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست
این وقت ها
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای تا مجال عبور پیدا کنی
هم صبوری می خواهد هم آرامش
که هیچکدام نیست آدم تصادف می کند،
با یک اتوبوس خاطره های مست ..
برای دل خود می نویسم:
برای دلتنگی هایم.
برای دغدغه هایم
برای شانه ای که تکیه گاهم نیست
برای دلی که دلتنگم نیست...
برای دستی که نوازشگر زخم هایم نیست...
برای خود می نویسم!
بمیرم برای خودم که اینقدر تنهاست...
یا اگر خدا اجازه میدهد یک کمی به جای من خدا خدا کنید؟
راستی فرشته ها، سلامتید؟ حال من که هیچ خوب نیست
جانماز سبز من دوباره گم شده شب رسیده توی آسمان دل، ولی
ردّ پای روشن ستاره گم شده خوش به حالتان فرشته ها! هر کجا که خواستید میپرید روی باد, روی ابر, روی شانه های ماه
آسمان هم از شما همیشه راضی است میروید بی گناه بی گناه بی گناه راستی به من نگفته اید آن طرف کنار لحظه های دوردست
روزهای آسمان چه شکلی است؟ کاش میشد ای فرشته ها راه خانه ستاره را به من نشان دهید
یا که از فراز قلّه های نور دستی از دعا برای من تکان دهید
راستش دلم مثل یک نماز بین راه خسته و شکسته است
او مسافر است میرود به شهر آفتاب گرچه راه آفتاب بسته است
کاشکی نمازهای صبح من قضا نمی شدند دست های من هیچ وقت از آسمان جدا نمی شدند ای فرشته ها به دستهای من کمک کنید دستهای کوچکی که اشتباه میکند یا به قول مادرم گناه میکنند
بگذریم!
پیچک کنار پنجره نور ماه را مثل نردبان گرفت و رفت
آخرش به آسمان رسید یک سبد ستاره چید من ولی هنوز هم چقدر کوچکم ماه، مثل سیب روشنی روی شاخه های دور آرزو نشسته است
حیف که برای چیدنش
نردبان من شکسته است
دیگر اینکه دیوها چراغ های کوچه را شکسته اند
هر کجا که میروم فکر میکنم، در کمین رفت و آمدم نشسته اند
ای فرشته ها که تا همیشه روشنید یک چراغ هم برای من بیاورید
ای فرشته ها! ای که دل به حجره های نور بسته اید ای که پای غصه های من نشسته اید حرفهای من هنوز ناتمام مانده است هیچ کس ولی شعرهای دفتر مرا نخوانده است
با وجود این بیش از این مزاحم شما نمی شوم پس خدا همیشه حافظ شما ای فرشته ها، فرشته ها، فرشته ها . . .