بهانه های دلم

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع zahra
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
👋 سلام!

انجمن یه حس خوب جایی برای گفت‌وگو، تجربه‌های مفید و ارتباط دوستانه است. برای ارسال پیام، چت خصوصی، یا دانلود فایل‌ها، کافیه ثبت‌نام کنی.

📝 [ثبت‌نام کن و شروع کن!]

zahra

مدیر ارشد
2013-09-24
3,067
2,573
0


بهانه های دلم





گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی..


گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...

گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...


گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...


گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای

گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...

گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی
دلگیری...شاید از خودت...شاید

 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Sina، Atash و Melika


میگویند ، می گویند ، گاه رنگی ، گاه تیره

تیره ...

مثل من /

مثل حال و روز مادربزرگی سالخورده /

مثل مژه های تو / مثل روشنی ِ صبح ِ مهتاب ،


مثل تخم های کرم شب تاب /

مثل آقتاب !

مثل حس ِ یک سرباز بی رمق ،

هنگام کشیدن ماشه ، برای آخرین پرتاب !

تاب ، تاب ، تاب
!

 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Sina، Atash و Melika
وقتی تو نیستی

میدانی چه می شود؟

شباهنگام

در آن هنگامه ی شوم سیاهی

غرق اندوهی بزرگ

تنهای تنها می شوم...
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Sina، Atash و Melika


دوستت ندارم!
خنده ام می گیرد از هراس این حرف، از آشوب این فکر... خنده ام می گیرد از اضطراب دوست نداشتنت...
دوستت ندارم!
به وسعت این رؤیای دیرین دوستت ندارم... از تو خواهم گذشت و به زیر غبار وحشت این سال های دور از تو، دفنت خواهم کرد...
و آنگاه که هر ذره ی وجودم در تمنای توست، به آسمان بال خواهم گشود؛ فراتر از ابرها، آن سوی آسمان تاریک، دور از خیال تو...
آن شبی را به یاد می آورم که تو در هر لحظه ی شب، جان می دمیدی...
و من با تمام هنجارهای کهنه ی احساس، خواستم بگویم خسته ام. ندانستم که شب، هر شب با صدای تو خوابش می برد...
دوستت ندارم!
با تمام وجودم و به وسعت تمام آن شب ها، دوستت ندارم...
از تو نیز خواهم گذشت...
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Sina، Atash و Melika


تو گریه می کنی و من،
با هزاران درد،
به اشک هایت خیره می شوم...
و ای کاش می دانستی که این اشک ها،
چگونه ذره ذره،
نابودم می کند...
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Sina، Atash و Melika

گرفتار نبودنم ...

و عجیب درگیر بودن تو

وعجیب تو در امیخته ای با من

گاه خسته میشم از این ادغام طاقت فرسا و این زمانی که به کندی میگذرد

دلم امروز عجیب بهانه میگیرد
...
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Sina، Atash و Melika

چقدر هم خوب نیست

چقدر هم خوب نیست این جا انجا ها و هر جایی که ادمها بی انکه بتوانند در چشمهای هم خیره شوند با هم سخن بگویند اصلا مگرمیشود بدون چشم ها میشود سخن گفت ...

پس من اینجا چه میکنم؟

هر چقدر هم ارتباط ها اسان تر و سریع تر میشود دلها تنگ ترو تنگ ترمیشود.... یک جای کار میلنگد...

دلم روستا میخواهد من دلم روستا میخواهد در روستا دلها تنگ نمیشود از همان روستاهای بکر ...

دلم جوی اب میخواهد دلم بوی نان خانگی بوی نم خاک و صدای قوقولی خروس میخواهد ...دلم صدای الارام نمیخواهد...

وق وق سگ صدای جیرجیرک ها و بوی وحشتانک دلنشین علف ...

مثلا من چادر گلی گلی بپوشم با یه جفت سرپایی و بروم تا لب چشمه مثلا دیگر تنها دغه دغه مان این باشد فردا صبح زود گاو را بدوشیم

و علف ببریم برای گوسفند ها...مثلا هرانچه هست نشاط باشد و حس زندگی ... اینجا در شهر در اوج تکاپو و شلوغی بازهم حس زندگی نیست

دلم سبزه میخواهد دلم سبزی میخواهد دلم دلهای سبز میخواهد

پس من اینجا چه میکنم؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Sina، Atash و asalak
باید فکری برای دلم که هر روز با غروب افتاب میگیرد بکنم.
باید فکری برای همه ی حوصله هایم که بیهوده سر میروند بکنم.
باید فکری برای بد عنقی های بی دلیلم و بی قراری هایم بکنم.
همیشه همیشه انگار چیزی گم دارم.
نمیدانم چه چیز را در کجا و کی گم کرده ام فقط میدانم گم شده ای دارم .
همیشه همیشه دلم بهانه میگیرد .
بهانه چه را نمیدانم
بهانه کجارا نمیدانم
فقط تصویری از زمستانی سرد و حیاطی پر از برف که تعطیلی مدرسه را نوید میداد در ذهنم نقش میبندد و قلبم برای لحظاتی ارام میگیرد .
یاد ان روزها که می افتم قلبم روشن میشود بر لبانم لبخند نقش میبندد
چقد زود بزرگ شدم
یادگاری هایم کو ؟
اتاقم.دفتر دلنوشته هام ؟
شورو شوقم کو ؟همیشه همیشه من هستم و یک فضای هشتاد متری محصور بی انکه بشود در ان نور خورشید را لمس کرد و 4 گلدان که مانند من اشفته اند.
و او ...او و چشمانش که همیشه خسته اند و بی نهایت بی نهایت معصوم
باید بگریزم راه فراری باید که باشد .
از مکان سبقت بگیرم از زمان سبقت بگیرم و در نهایت مطلق رها شوم
باید که رها شوم....
 


یادم است خوب یادم است

ان هنگام که دردو سیاهی به جانم فرو ریخته شد

لحظه ای میان حضور غیاب خورشید در نزدیکی های بسته شدن گلهای بنفش پیچ نیلوفر

_ کنار حوض

و من مالامال شدم از اندوه و وزنم چند برابر شد

و هنوز که هنوز است سنگینم از سیاهی

وهرچه در درونم بود اغشته شد به سیاهی

و از اون روز بود که دلتنگییم اغاز شد

و من سالهاست که دلتنگ مانده ام...

 
بعضی وقت ها بوی گند آدم ها خفه ام می کند!
ای کاش روی زمین، فقط چند نفر بودند برای زندگی کردن... فقط چند نفر برای دوست داشتن...
می دانم که خودخواهی است؛ اما از آدم ها سیر شده ام...
دلم می خواست اینجا، روی زمین، فقط چند نفر بودند برای آن که دوستشان بدارم... دور از من، در دورترین و ناشناخته ترین نقطه های زمین... و بعد، من تمام عمر را به جستجویشان می رفتم... می گشتم و نمی یافتم...
فقط چند نفر... من می ماندم و راهی در پیش رو، برای یافتن، دیدن، شنیدن، شناختن، احساس کردن...
خواهر! دوری از من؛ اما، روزی به جستجویت خواهم آمد...
 

درباره ما

  • انجمن یه‌حس‌خوب در اردیبهشت سال 1392 با هدف ایجاد یک شبکه اجتماعی شامل موضوعات سرگرمی، علمی، دانشگاهی، فناوری و ... شروع بکار کرد و بیش از یک دهه آنلاین است. این مجموعه کاربرمحور بوده و اعضای آن در طول این سال‌ها تجارب خود را برای شما بازدیدکنندگان عزیز به اشتراک گذاشتند. این مجموعه دارای نظارت 24 ساعته بوده تا محیطی سالم را برای کاربران خود فراهم آورد، از کاربران انتظار می رود که با رعایت قوانین ما را برای رسیدن به این هدف یاری نمایند.

منوی کاربر