بلعمي درباره ي آذرميدخت چنين نوشته است: چون آذرميدخت بر تخت شاهي نشست دادگري کرد وي کسي را به وزيري نگماشت و پادشاهي را خود اداره مي کرد. به رأي و تدبير خويش و در همه ي فرزندان خسرو از وي نيکو روي تر نبود. در اين هنگام مردي بود که کسي از وي بزرگتر نبود به اصل و نسب و مردي و اسپهبد خراسان بزرگ بود و پرويز او را فرمانروايي خراسان داده بود و نام وي فرخ هرمزد بود. خود او دربارگاه خسرو خدمت مي کرد و پسر خويش رستم را به جانشيني خود در خراسان بزرگ گسيل داشته بود. اين هرمزد کس نزد آذرميدخت فرستاد و پيام داد:
چو باشد اگر تو مرا به شوهري بپذيري ؟ آذرميدخت پاسخ داد:
اگر پيش از اين گفته بودي مي کردم، ولي شهبانوي جهان نشايد که شوهر کند به پيدا و مرا در اين کشور به چون تويي نياز است و من نيز خواهانم. پس از اين ميانه چنان بايد که امشب با تو گردآيم. چون شب تاريک شود تو به کاخ من آي تنها. تا من امير حرس را بگويم که مرا با تو تدبيري هست در کار کشور تا تو راتا پيش من آورد و امشب با هم شادي کنيم. فرخ هرمزد چنين کرد و اميرحرس را گفت شهبانو مرا خواسته است. امير حرس آذرميدخت را آگاهي داد که فرخ هرمزد آمده و چشم به راه است. ملکه گفت:
برو و سرش برگير و پيش من آر. اميرحرس بيامد و سر او را بريد و پيش شهبانو آورد. پس آذرميدخت دستور داد سرو تنش را يکجا در برکوشک بيفکنند. ديگر روز چون سپاه به کاخ شهبانو آمدند، فرخ هرمزد را کشته ديدند. اين فرخ هرمزد در زن خواستن و شهوتراني شناخته شده بود به اين کار. سپاه ترسيده و از اميرحرس پرسيدند او چه گناه کرده است ؟ گفت:
گناهي نابخشودني کرده که بايد کشته مي شد. پس دانستند که آهنگ شهبانو کرده خاموش شدند و فرخ هرمزد را به اين کار سرزنش کردند. رستم فرخزاد فرمانرواي خراسان بزرگ چون از اين رويداد با خبر شد به مداين سپاه کشيد و با آذرميدخت جنگيد و او را گرفت و کور کرد و پس از آن بکشت و اميرحرس را نيز کشت . پادشاهي آذرميدخت شش ماه بود. ابن اثير مي گويد:
شهبانو خود را با خوردن زهر کشت. نويسنده ي « التواريخ» نوشته است:
پادشاهي آذرميدخت دختر پرويز شش ماه بود و برخي گويند يک سال و چهارماه پادشاهي کرد و مرد. به روايتي گويند رستم فرخزاد او را به کين خواهي پدرش کشت. در کرانه ي اسدآباد کوشکي به نام خويش آذرميدخت بنا کرد و اندرهامون ، نشستگاهي با شکوه بر سر تپه بنا کرد که نشانه ي آن هنوز به لطف اهورا برجاي است.
چو باشد اگر تو مرا به شوهري بپذيري ؟ آذرميدخت پاسخ داد:
اگر پيش از اين گفته بودي مي کردم، ولي شهبانوي جهان نشايد که شوهر کند به پيدا و مرا در اين کشور به چون تويي نياز است و من نيز خواهانم. پس از اين ميانه چنان بايد که امشب با تو گردآيم. چون شب تاريک شود تو به کاخ من آي تنها. تا من امير حرس را بگويم که مرا با تو تدبيري هست در کار کشور تا تو راتا پيش من آورد و امشب با هم شادي کنيم. فرخ هرمزد چنين کرد و اميرحرس را گفت شهبانو مرا خواسته است. امير حرس آذرميدخت را آگاهي داد که فرخ هرمزد آمده و چشم به راه است. ملکه گفت:
برو و سرش برگير و پيش من آر. اميرحرس بيامد و سر او را بريد و پيش شهبانو آورد. پس آذرميدخت دستور داد سرو تنش را يکجا در برکوشک بيفکنند. ديگر روز چون سپاه به کاخ شهبانو آمدند، فرخ هرمزد را کشته ديدند. اين فرخ هرمزد در زن خواستن و شهوتراني شناخته شده بود به اين کار. سپاه ترسيده و از اميرحرس پرسيدند او چه گناه کرده است ؟ گفت:
گناهي نابخشودني کرده که بايد کشته مي شد. پس دانستند که آهنگ شهبانو کرده خاموش شدند و فرخ هرمزد را به اين کار سرزنش کردند. رستم فرخزاد فرمانرواي خراسان بزرگ چون از اين رويداد با خبر شد به مداين سپاه کشيد و با آذرميدخت جنگيد و او را گرفت و کور کرد و پس از آن بکشت و اميرحرس را نيز کشت . پادشاهي آذرميدخت شش ماه بود. ابن اثير مي گويد:
شهبانو خود را با خوردن زهر کشت. نويسنده ي « التواريخ» نوشته است:
پادشاهي آذرميدخت دختر پرويز شش ماه بود و برخي گويند يک سال و چهارماه پادشاهي کرد و مرد. به روايتي گويند رستم فرخزاد او را به کين خواهي پدرش کشت. در کرانه ي اسدآباد کوشکي به نام خويش آذرميدخت بنا کرد و اندرهامون ، نشستگاهي با شکوه بر سر تپه بنا کرد که نشانه ي آن هنوز به لطف اهورا برجاي است.