فرشته ای به نام مادر
دستان چروک اش را می نگرم و در سو سوی چشم هایم شبنم جوانه می زند.
با خود می اندیشم روزی این دست ها از من که نوزادی بیش نبودم، هم چون شی گران بهایی نگه داری می کردند.
وقتی به سنین کودکی رسیدم، این دست های مهربان،نوازش گونه موهای بلند من را لمس می کرد و دنیایی از محبت را به وجود من ارزانی می داشت.
روز اول مدرسه، دست های کوچک و لرزان ام را در دست های اطمینان بخش اش گذاشتم و سمت دنیای ناشناخته ای گام برداشتم...
روزها گذشت و ماه ها را پدید آورد.
همیشه صبح و ظهر و شب غذایم را بی هیچ دغدغه ای می خوردم و یادم می رفت فرشته ای فداکار به خاطر سیری من ساعت ها زحمت کشیده و از خیلی از علایق اش چشم پوشی کرده.
بالاخره دوران مدرسه هم به پایان رسید و این بار آزمونی سخت را پیش رویم دیدم اما خیال ام آسوده بود چون می دانستم، فرشته ی زمینی ام بیرون درهای بسته نشسته و زیر گرمای سوزان آفتاب، دست های نیازش را سمت معبود بلند کرده و برای موفقیت من دعا می خواند.
آرام با سر انگشتانم، اشک های روان صورتم را پاک می کنم و از خود می پرسم : آیا من هم می توانم هم چون او برای فرزندم مادری نمونه باشم! ...خدا می داند که شبیه او بودن نهایت آرزوی من است.
سرم را جلو می برم و بوسه ای بر دست های لرزان اش می زنم
-فرشته مهربان ام دوستت دارم.
دستان چروک اش را می نگرم و در سو سوی چشم هایم شبنم جوانه می زند.
با خود می اندیشم روزی این دست ها از من که نوزادی بیش نبودم، هم چون شی گران بهایی نگه داری می کردند.
وقتی به سنین کودکی رسیدم، این دست های مهربان،نوازش گونه موهای بلند من را لمس می کرد و دنیایی از محبت را به وجود من ارزانی می داشت.
روز اول مدرسه، دست های کوچک و لرزان ام را در دست های اطمینان بخش اش گذاشتم و سمت دنیای ناشناخته ای گام برداشتم...
روزها گذشت و ماه ها را پدید آورد.
همیشه صبح و ظهر و شب غذایم را بی هیچ دغدغه ای می خوردم و یادم می رفت فرشته ای فداکار به خاطر سیری من ساعت ها زحمت کشیده و از خیلی از علایق اش چشم پوشی کرده.
بالاخره دوران مدرسه هم به پایان رسید و این بار آزمونی سخت را پیش رویم دیدم اما خیال ام آسوده بود چون می دانستم، فرشته ی زمینی ام بیرون درهای بسته نشسته و زیر گرمای سوزان آفتاب، دست های نیازش را سمت معبود بلند کرده و برای موفقیت من دعا می خواند.
آرام با سر انگشتانم، اشک های روان صورتم را پاک می کنم و از خود می پرسم : آیا من هم می توانم هم چون او برای فرزندم مادری نمونه باشم! ...خدا می داند که شبیه او بودن نهایت آرزوی من است.
سرم را جلو می برم و بوسه ای بر دست های لرزان اش می زنم
-فرشته مهربان ام دوستت دارم.