آن هایی که مردند...و زنده شدند

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Maryam
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
👋 سلام!

انجمن یه حس خوب جایی برای گفت‌وگو، تجربه‌های مفید و ارتباط دوستانه است. برای ارسال پیام، چت خصوصی، یا دانلود فایل‌ها، کافیه ثبت‌نام کنی.

📝 [ثبت‌نام کن و شروع کن!]

Maryam

افتخاری
2013-06-19
253
276
0
شهر قاصدک ها
آنهایی که مردند و زنده شدند.

حدود دو سال قبل من و برادرم و پدر و پدر بزرگم و چند نفر از هم ولايتي هايمان ، تفنگ شكار به دست راهي منطقه شكارخيز پشت باغ پدر بزرگم شديم تا چند شكار بزنيم . مخصوصا كه زنهاي فاميلمان كه همگي در باغ پدر بزرگ جمع شده بودند ، اعلام كرده بودند كه ناهار بايد با گوشت شكار مردها تهيه شود ! به همين دليل ما جوانها براي اينكه كم نياوريم ، خيلي دلمان ميخواست شكار را ما بزنيم . به منطقه شكار خيز كه رسيديم بزرگترها از ما جدا شدند و من و برادرم و پسر دايي ام تنها شديم كه البته زنبوري نيز همراهمان بود . زنبوري سگ شكاري و با وفاي خانواده ما بود كه بر خلاف اسمش جثه اي بسيار بزرگ داشت و در حقيقت بيشتر شبيه به يك ببر بود تا زنبور ! و البته ما از بودن زنبوري در كنارمان خرسند بوديم ، چرا كه او يك سگ آموزش ديده مخصوص شكار بود ، به شكلي كه وقتي شكارچي يك هدف را ميديد كه دور از تيررس است ، كافي بود حيوان را به او نشان دهد وبگويد زنبوري برو ، و بقيه كار را خود سگ بلد بود ، سعي ميكرد از پشت به هدف نزديك شود تا او در تيررس شكارچي قرار بگيرد و ... همين طور كه به آرامي جلو ميرفتيم ، ناگهان حدود 200 متر جلوتر از ما ، يك آهو را ديديم ، در اين لحظه برادرم بدون معطلي گفت : « زنبوري برو » كه در نتيجه سگ شكاري مان طبق غريزه و آموزشي كه ديده بود ، براي اينكه بتواند شكار را دور بزند ، سعي ميكرد از سمت چپ او برود و براي رفتن از آن مسير از كنار من رد بشود ، اما چون من درست در همان لحظه يك قدم به طرف راست برداشتم ، در نتيجه زنبوري در طرفه العيني با آن جثه ببر مانندش به من برخورد و تصادف كرد . به خاطر ضربه سنگيني كه خوردم روي هوا بلند شدم و... كه در همان لحظه متوجه شدم كه اگر بادست به زمين فرود بيايم از آن جايي كه انگشتم روي ماشه بود ، بعيد نيست تيري به طرف اطرافيانم شليك شود و يا حداقل با صداي گلوله شكار را فرار بدهم ، به همين خاطر سعي كردم بدون دست و با كمر و پهلو فرود بيايم و همين كار را نيز كردم ، اما چون ضربه خيلي شديد بود به محض اينكه كمرم با زمين برخورد كرد ، درد شديدي در ناحيه ستون فقرات و پشت قلبم احساس كردم ، حتي يك لحظه توانستم خودم را از روي زمين بلند كنم و اما، ناگهان احساس خفگي پيدا كردم و چشمانم سياهي رفت و ... ديگر چيزي حس نكردم.

روايت لحظات پس از مرگ

لحظه اي كه به خودم آمدم ، بدون اينكه دردي را در كمرم و سراسر بدنم احساس بكنم ، اولين چيزي كه برايم عجيب بود لختي و بي وزن بودنم بود ! طوري كه احساس ميكردم همانند يك پر بي وزن و سبك هستم . چشمانم را كه باز كردم آسمان بالاي سرم را آبي تر و شفاف تر از هميشه ديدم . احساس كردم حتي نفس كشيدنم به شكلي متفاوت است ، انگار اكسيژني را وارد بدنم ميشد احساس ميكردم . گويي همزمان با استنشاق هوا ، مزه شيرين اكسيژن را كه بعد از آن ديگر چنين طعمي را تجربه نكردم نيز ميچشيدم . آنقدر از اين حالت خلسه آور لذت ميبردم كه يك حس ناخود آگاه به من ميگفت : « هر قدر بالاتر و به طرف آسمان بروي اين حس زيباتر و قشنگ تر ميشود ... ! » به همين خاطر نيز بودن اراده و بي آنكه بدانم كه ميتوانم ، مانند يك هلي كوپتر و درجا « بي آنكه دست و پايم را تكان دهم » به سوي آسمان بالا رفتم و بالاتر و... و در يك لحظه به خودم آمدم و با خود گفتم : « من كجا هستم ؟ و سپس كه پايين تر را نگاه كردم ، خود را حدود بيست متر بالاتر از سطح زمين ديدم ! اصلا به اين قضيه توجه نكردم و خواستم پرواز خود را ادامه دهم كه چيز ديگري توجهم را جلب كرد ، در پايين و روي زمين ، در گوشه اي برادرم را ديدم كه در بالاي سر يك نفر « كه روي زمين افتاده بود » نشسته و اشك ميريزد ، و كمي آن طرف تر پسر دايي ام را ميديدم كه اشك ميريخت اما در عين حال تفنگ شكاري اش را به طرف زنبوري گرفته بود و در حالتي مردد ، يك لحظه تصميم گرفت كه سگ باوفايمان را بكشد و لحظه اي ديگر منصرف ميشد و درعوض با قنداق تفنگ ، زنبوري را ميزد ! اگرچه در آن لحظه اصلا دلم نميخواست كه چيزي مانع پروازم و آن حالت نشاط آورم شود وقتي ديدم پسر دايي ام دارد زنبوري را ميزند و ميخواهد او را بكشد ، منصرف شدم و دوباره همچون يك پر بي وزن به پايين آمدم و بالاي سر پسر دايي ام ايستادم و سراو فرياد زدم : « چيكار به اين زبان بسته داري ؟ » وقتي دوباره اين جمله را گفتم و ديدم او توجه نميكند ، خواستم تفنگش را بگيرم اما.. انگار دستم را از ميان سايه تفنگ رد ميكردم ! مثل اينكه دست من نور بود كه به تفنگ ميرسيد ، اما آنرا لمس نميكرد ، حتي وقتي خواستم پسر دايي ام را تكان دهم باز هم همين اتفاق افتاد ! لذا با حيرت زياد به سوي برادرم رفتم و باخشونت زياد به او گفتم : « چرا جلوي پسر دايي را نميگيري ؟ » اما برادرم نيز متوجه من و صداي من نشد و ... وتازه آن لحظه خودم را ديدم كه روي زمين دراز كشيدم و تكان نميخورم و... آنوقت باور كردم كه مرده ام . در حالتي كه دوگانه بودم ، هم دلم نميخواست از آن حالت بيرون بيايم ، هم دلم براي خودم كه مرده بودم ميسوخت ! و در اين لحظه بي اختيار گفتم : « خدا ... كه به محض بيان اين اسم جلاله ، همه چيز به هم ريخت و دوباره درد كمر را احساس كردم و بي اختيار گفتم آخ ، كه يك مرتبه برادرم فرياد زد « « خدايا شكرت ، داداشم زنده شد ! »

و بلافاصله مرا به بيمارستان بردند و آنجا بعد از اينكه پزشكان تشخيص دادند كه قلب ونبض من حدود هفت دقيقه كار نميكرده ، برادرم و پسر دايي ام نيز قسم ميخوردند كه چيزي حدود هفت دقيقه ، من يك مرده كامل بودم !
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: mahdi km

درباره ما

  • انجمن یه‌حس‌خوب در اردیبهشت سال 1392 با هدف ایجاد یک شبکه اجتماعی شامل موضوعات سرگرمی، علمی، دانشگاهی، فناوری و ... شروع بکار کرد و بیش از یک دهه آنلاین است. این مجموعه کاربرمحور بوده و اعضای آن در طول این سال‌ها تجارب خود را برای شما بازدیدکنندگان عزیز به اشتراک گذاشتند. این مجموعه دارای نظارت 24 ساعته بوده تا محیطی سالم را برای کاربران خود فراهم آورد، از کاربران انتظار می رود که با رعایت قوانین ما را برای رسیدن به این هدف یاری نمایند.

منوی کاربر